أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
319
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
سالش « 1 » در زندان « 2 » كرد . اى آن كس كى درين عبرت نگاه مىكنى « 3 » و بسيار جرم « 4 » و گناه مىكنى ، نترسى « 5 » كى در آن « 6 » نفس واپسين « 7 » كى يك نفس از تو رها شود « 8 » ، ايمان از تو جدا « 9 » شود . در دنيا بىجان شوى و بعقبى « 10 » بىايمان شوى . شعر آه كز عصيان من گشته سيه « 11 » ديوان من * مىندانم چيست زو اين درد را « 12 » درمان من در قيامت چون كنم من ، پيش ايزد چون روم * كو همىداند بجمله ظاهر و پنهان من چون شكسته شد مرا با خالقم پيمان او * آه اگر فردا بمحشر بشكند پيمان من چون بود در گور حالم ، مر مرا از پيش « 13 » مرگ * توبه ناكرده به ناگه گر برآيد جان من هست شيطان دشمنم زان مىبترسم كز كمين * اندر آيد آن زمان واپس برد ايمان من اى خداى بىنظير ار تو نباشى دستگير * پس كه باشد مر مرا خود « 14 » ياور و رحمن من
--> ( 1 ) - دوازده سال ( 2 ) - + محنت ( 3 ) - + و بدان حرام ( 4 ) - « بسيار جرم » ندارد ( 5 ) - مىنترسى ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + چون جان از تو جدا شود ( 8 ) - « يك نفس از تو رها شود » ندارد ( 9 ) - بيزار ( 10 ) - در عقبى ( 11 ) - آه كز عصيان سيه گشتست اين ( 12 ) - داروى ( 13 ) - آن روز ( 14 ) - خود مرا اى